"منت خدای را..."
از خواب که بلند می شی خسته ای هنوز.
ولی تو که خوب خوابیدی؟!
کلافه ام هستی!!
در کل خوب نیستی.
یه نگاه به اخبار ساعت هفت ولباس مشکی گوینده ها و موزیک های
غمگین رادیو و ریتم کند برنامه های رادیو و تلویزیون و ارم کنار همه ی
شبکه ها و یه خط در میون تسلیت..
دارن فریاد می زنن که بفهم !!! امروز عزاست.
کلافه ای...
ولی تو که خوب خوابیدی ؟!
در کل خوب نیستی انگار...
هنوز کلافه ای ـــ عصر شده و تو هنوز عین مرغ پرکنده ای و میخوای سر
تو به دیوار بکوبی ـــ موزیک از کرخه تا راین حاتمی کیا که کلی خاطره
داری باهاش ـــ استپ می کنی روی همون شبکه ـــ چند دقیقه بعد :
قطره های اشک و باد کولر گونه های از گرما سرخ شدتو خنک می کنه و
دلتو هم اروم ـــ
تصاویر بقیع و خاک و خاک و خاک....
انگار خوب نیستی امروز!!!!!
"منت خدای را..."
این همه نا تمام؟؟!!
عجب پایان ژورنالیستی ای!!
همه چیز کاملا واقعی است.
هیچکس تکذیب نمی کند.
همه بیشتر سعی می کنند درک کنند تا تحمل.
بزرگواری می گفت :باید نشست تا گردو خاکها بشینه و بشه فضا رادید.
کسی هم می گفت: در خانه ای که قبلا مادر بوده,کسی چشم دیدن زن بابا را
نداره.
دیگری می گفت :امیدوارم همانطوری که گفته ,باشه!
وروجک رادیو می گفت: حتما اخلاق های جدید خواهد امد و برخی اخلاق های
قبلی خواهد رفت و ما همه می پذیریم که این درست است و جز این نیست.
یکی می گفت :چرا تو ضیح می دید ؟؟؟چرا بحث می کنین ؟؟؟اشتباه بود کاملا
معلومه.
اون یکی می گفت :حیف!
اما این وسط یک نفر رفت .
خیلی راحت کنار امد!
درد هم کشید, از اشک حلقه زده در چشمانش پیدا بود!
این وسط یک نفر رفت و تنها هم رفت.
حالا همه دارند با لشگر شکست خورده اش رایزنی می کنند تا صاحب تیمش
شوند و به هر بهانه ای لشگر شکست خورده اما توانمندنش را جمع کنند,حالا
با تحریک نشد,با تطمیع و امتیاز و از این جور حرفها.
همه ی انهایی که پشت چشم نازک می کردند برایش ,تا همین دیروز.........
همه ی انهایی که توی بوق کرده بودند, زرد و لمپن بودن رادیو اش را...
همه ی انهایی که چون اسم رادیو اش را یدک می کشیدی, چشم دیدنت را
نداشتند و محکومت می کردند به هزار و یک چیز...
هنوز مهر تغییر سمت خشک نشده تیمش را می دزدند...و فراموش می کنند
خیلی زود وخیلی راحت تمام نا رفیقی هایشان را...
این وسط یک نفر راحت رفت!
اما دلش کباب شد و داغی این سوختن تمام طبقه ی دوم را فراگرفت...
و خنکی تمام این مملکت را ,که پراست از کسانی که مملواند از تمام نخواستنها.
کاری با مهمان تازه امده نیست.او خوش امد ...از دیار شمال ...
اما این وسط یک نفر که بالاخره روزی می رفت, با بی مهری رفت.
با بی خیالی .
با چشم تنگی.
این وسط یک نفر با فشار رفت.
این وسط یک نفر رفت تا تاریخ شاید به خصلت مرده پرستی اش از او یاد کند ..
و شاید روزی این جوانها که با او خندیدند و گریستند. به جایی برسند, بزرگ
شوند و بنشینند جای بزرگتر هایشان .و اگر فراموش نکرده باشند ,شاید روزی
در مراسم چهره های ماندگار لوحی به او بدهند با چند تا سکه و بگویند حیف
که پایش لب گور است وگرنه مرد خوبی بود .ان وقتها حال اساسی می داد با
رادیواش به ما.
این وسط یک نفر راحت رفت !
اما دلش گرفت.
لطفا این نام را به خاطر بسپارید شاید روزی در تاریخ بخوانید نامش را...
مرد فیروزه ای ساختمان شهدای رادیو که روزی پشت و پناه جوانهای زیادی
بود. و اغوشش باز بود برای همه ی زیر سی ساله ها...تا بخندند و گریه کنند
با هم و در کنار هم...
نام دکتر پارازیتی و نه چندان ارام و کاملا فیروزه ای را فراموش نکنید!
لطفا این نام را به خاطر بسپارید!
سفید مثل شب هم تمام کرده شد....به زور .......با قدرنشناسی....
فک کنم تب دارم امشب....
حالم خوبه اما هوای حوصله ابری است...
منت خدای را...
نیستی و هستی
دوری و نزدیکی
عطر رفتن می زنی و بوی ماندن می دهی
شبنم ها بخاطر ماندنت نامشان را دریا گذاشته اند
و دریاها گیسوان بی قرارشان رابر شانه ی امواجشان ریخته اند
شاید نگاه همیشه دورت را
لحظه ای به زلف سرکش مواجشان گره زنند......
اطلسی های اردیبهشتی می دانند که ...
شبنم ، نام کوچک من است
و دریا ، نام خانوادگی رؤیایم
رؤیایی که هرشب عطر حرف هایت را می زند
و تا سپیده در کوچه های اردیبهشتی قدم می زند
شاید این کوچه ها
بوی صدایت را بگیرند
که میرسی همین روزها
از همین راه ...
امان از اردیبهشت ...
بوی بهار نمیدهد انگار
امان از اردیبهشت...

