"منت خدای را..."
سلام بر وجودهایی که دعوت نشده بودند...
هرچند راضی بودند از تلاششان...
اما افسوس و دلتنگی امانشان را بریده بود...
سلام بر انانی که دعوت شده بودند...
والتماس دعا...
ما هم می رویم اما شاید وقتی دیگر...
وقتی برگشتم خونه...
وقتی دلم شاد بود که دوستانم حاجی شدن...
وقتی حس برنده ای را داشتم که جرعه ای از تسنیم نوشیده بود..
وقتی دلم گرفت از این که من دعوت نشده بودم...
وقتی یه بغض, یه دلتنگی اومد سراغم...
وقتی دلم رفت...
وقتی روحم پرواز کردو رفت...
وقتی من دیگه من نبود...
وقتی نیمه شب شدو من هنوز دلتنگ رفتن بودم...
وقتی شب بود...خستگی بود...دلتنگی بود...اما از خواب خبری نبود.
وقتی رفتم سراغ قرانم...رفیق روز های زیبای با تسنیم بودنم...
بسم الله الرحمن الرحیم گفتم ...
و قران را باز کردم تا شاید مرهمی باشدبرای درد وجودم...
(از خدا خواستم تا من هم همسفر کاروان تسنیم بشم)
سوره ی یوسف/ جزء۱۲/ایات۳۱تا۳۷
ایه ی ۳۱:فلما سمعت بمکرهن...
ترجمه ایه ۳۱:چون زلیخا...
ایه ی ۳۲:قالت فذلکن الذی...
ترجمه ایه ۳۲:چون زلیخا زنان را در جمال یوسف حیران دید...
ایه ی ۳۳:قال الرب السجن احب الی...
ترجمه ایه ۳۳:یوسف دست به دعا برداشت...
ایه ی ۳۴:فاستجاب له ربه فرصف عنه کیدهن...
ترجمه ایه۳۴:خدا دعای او را مستجاب کرد...
ایه ی ۳۵:ثم بدالهم من بعد ما راوالایت...
ترجمه ایه۳۵: وبا انکه دلایل پاکدامنی و عصمت یوسف رادیدند...
ایه ی ۳۶:و دخل وعه السجن فتیان...
ترجمه ایه۳۶: با یوسف دو جوان دیگر هم زندانی شدند...
ایه ی ۳۷:قال لا یاتیکما طعام ترزقانه الا نباتکمابتاویله ...
ترجمه ایه ۳۷:یوسف در پاسخ انها گفت من شما را از ان پیش
که طعام اید و تناول کنید بتعبیر خوابتان اگاه می سازم...
وحالا دیگه دلم اروم شد ...پر انرژی تر از قبل اماده ام و منتظر
برای تسنیم۳ که دوباره جرعه ای از تسنیم بنوشم.
حتی اگر بازهم دوستان دیگرم حاجی بشن...

